معنای زندگی

خرید بک لینک

لینک مقاله اصلی

احساس شادی با احساس معنادار بودن یکی نیست.

چگونه به دنبال یافتن یک زندگی معنادار و نه فقط شاد باشیم؟

والدین اغلب میگویند: «من فقط میخواهم فرزندانم شاد باشند.» شنیدن این جمله که: «من فقط میخواهم زندگی فرزندانم معنا داشته باشد» گاهی غیرمعمول است، اما به نظر میرسد این چیزی است که بیشترمان برای خود میخواهیم. ما از بیمعنیبودن میترسیم. بابت «نیهیلیسم [1]» در زندگیمان یا آن جنبه از فرهنگ خود نگران میشویم. وقتی حس معنا را از دست میدهیم، افسرده میشویم. بهراستی این چیزی که به آن معنا میگوییم چیست و چرا ممکن است اینقدر به آن نیاز داشته باشیم؟

بیایید با سوال آخر شروع کنیم. مطمئناً شادی و معناداری اغلب با هم اشتراک دارند. شاید درجاتی از معنا پیش نیاز خوشحالی باشد، با این حال شرطی لازم اما ناکافی است. اگر چنین بود، مردم ممکن بود به دلایل صرفاً ابزاری، به عنوان گامی در راه شادی، معنا را دنبال کنند. اما در این صورت، آیا دلیلی وجود دارد که معنا را برای ماهیت خودش بخواهیم؟ و اگر وجود ندارد، چرا مردم نوعی از زندگی را انتخاب میکنند که بیشتر معنادار باشد تا شاد، همانطور که گاهیاوقات این کار را انجام میدهند؟

تفاوت بین معنادار بودن و شادی تمرکز تحقیقاتی بود که من با همکاران روانشناس اجتماعیام کاتلین وهس، جنیفر آکر و امیلی گاربینسکی روی آن کار کردم و در ماه اوت در مجله روانشناسی مثبت منتشر شد. ما از نزدیک به ۴۰۰ شهروند ایالات متحده، در محدوده سنی ۱۸ تا ۷۸ سال، نظرسنجی کردیم. این نظرسنجی سوالاتی را در مورد میزان شادی مردم و میزان معناداربودن زندگی آنها مطرح میکرد. ما تعریفی از خوشحالی یا معنا ارائه نکردیم، بنابراین افراد مورد بررسیمان با درک خودشان از آن کلمات پاسخ دادند. با پرسیدن تعداد زیادی سؤال دیگر، توانستیم ببینیم که کدام عوامل با خوشحالی و کدام با معناداری همراه بودند.

همانطور که انتظار میرود، معلوم شد که دو حالت بهطورقابلتوجهی با هم اشتراک دارند. تقریباً نیمی از تنوع در معناداری با شادی توضیح داده شد و بالعکس. با این وجود، با استفاده از کنترلهای آماری، توانستیم دو مورد را از هم جدا کنیم و اثرات «خالص» هر یک را که بر دیگری مبتنی نبود، مجزا کنیم. ما جستجوی خود را محدود کردیم تا بهدنبال عواملی بگردیم که تأثیرات متضادی بر شادی و معنا داشته باشند، یا حداقل، عواملی که فقط با یک مورد همبستگی مثبت داشته باشند و حتی اشارهای به همبستگی مثبت با دیگری نداشته باشند (همبستگی منفی یا صفر مشکلی نداشت). با استفاده از این روش، پنج مجموعه تفاوت عمده بین شادی و معنادار بودن پیدا کردیم، پنج حوزهای که در آنها نسخههای مختلف زندگی خوب از هم جدا بودند.

اولین مجموعه مربوط به بدست آوردن چیزی بود که خواهان و نیازمند آن هستیم. جای تعجب نیست که ارضای خواستهها منبع مطمئن شادی بود. اما هیچ - شاید حتی کمتر از هیچ - ربطی به افزودن به احساس معناداری نداشت. مردمی که زندگی خود را آسان میدانند تا سخت، تا حدی شادتر هستند. افراد شاد میگویند که پول کافی برای خرید چیزهایی را که میخواهند و به آنها نیازمنداند دارند. سلامتی عاملی است که به شادی کمک میکند اما نه به معنیدار بودن. افراد سالم شادتر از افراد بیمار هستند، اما زندگی افراد بیمار بیمعنا نیست. هرچه مردم بیشتر احساس خوبی داشته باشند - احساسی که میتواند از دستیابی به خواستهها یا نیازهای فرد ناشی شود - شادتر هستند. هرچه آنها کمتر احساس بدی داشته باشند، شادتر میشوند. اما فراوانی احساسات خوب و بد ربطی به احساس معنا ندارد، که میتواند حتی در شرایط بسیار منعکننده نیز رشد کند.

مجموعه دوم از تفاوتها شامل چارچوب زمانی بود. معناداری و شادی ظاهراً در زمانهای کاملاً متفاوت تجربه میشوند. احساس شادی مربوط به زمان حال است؛ اما احساس معنادار بودن مربوط به آینده است، یا به طور دقیقتر، در مورد پیوند گذشته، حال و آینده است. در نظرسنجی، هر چه مردم زمان بیشتری را صرف فکرکردن در مورد آینده یا گذشته میکردند، زندگی آنها معنادارتر و کمتر شاد بودند. زمان صرف شده برای تصور آینده بهخصوص به معناداری بیشتر و شادی کمتر ارتباط داشت (همانطور به نگرانی، که بعداً به آن خواهم پرداخت). برعکس، هر چه مردم زمان بیشتری را صرف فکرکردن به اینجا و اکنون میکردند، شادتر بودند. احساس بدبختی نیز اغلب به زمان حال مربوط است، اما مردم بیشتر از اینکه بدبخت باشند، شاد هستند. اگر می خواهید شادی خود را به حداکثر برسانید، توصیه میشود که بهتر است روی زمان حال تمرکز کنید، بهخصوص اگر نیازهای شما برآورده میشود. از سوی دیگر، به نظر میرسد معنادار بودن از ترکیب گذشته، حال و آینده در نوعی داستان منسجم حاصل میشود.

این مسئله نوعی فرضیه را ارائه میکند که اصلا چرا ما اینقدر به معنا اهمیت میدهیم؟ شاید ایده اصلی این است که شادی را پایدار کنیم. به نظر میرسد شادی بیشتر مرتبط به زمان حال و زودگذر است، درحالیکه معنا در آینده و گذشته شامل میشود و نسبتاً پایدار به نظر میآید. به همین دلیل، افراد ممکن است فکر کنند که دنبالکردن یک زندگی معنادار به آنها کمک میکند در دراز مدت شاد بمانند. حتی ممکن است حق با آنها باشد اگرچه، در حقیقت تجربی، شادی اغلب در طول زمان نسبتاً ثابت است. آنهایی از ما که امروز خوشحالیم، احتمالاً ماهها یا حتی سالهای بعد نیز خوشحال خواهیم بود، و کسانی که امروز از چیزی ناراضی هستند، معمولاً در آیندهای دور از چیزهای دیگر هم ناراضیاند. به نظر میرسد شادی از محیط بیرون میآید، اما وزن شواهد نشان میدهد که بخش بزرگی از آن از درون میآید. با وجود این واقعیتها، مردم شادی را بهعنوان چیزی تجربه میکنند که اینجا و اکنون احساس میشود و نمیتوان روی ماندگاری آن حساب کرد. در مقابل، معنا پایدار تلقی میشود، و بنابراین افراد ممکن است فکر کنند که میتوانند با ترویج معنا، پایهای برای نوعی شادی پایدارتر ایجاد کنند.

زندگی اجتماعی محل سومین مجموعه تفاوتهای ما بود. همانطور که انتظار میرود، ارتباط با افراد دیگر هم برای معنا و هم برای شادی اهمیت دارد. تنها ماندن در دنیا با سطوح پایین شادی و معناداری مرتبط است، و اینگونه است که فرد احساس تنهایی میکند. با این وجود، در نظرسنجیمان این ویژگی خاص ارتباطات اجتماعی فرد بود که تعیین میکرد که آنها به ایجاد کدام حالت کمک میکردند. به عبارت ساده تر، معنادار بودن از کمک به دیگران ناشی می شود، در حالی که شادی از آنچه آنها به شما کمک میکنند حاصل میشود. این با برخی علمهای مرسوم در تضاد است: در بسیاری از جاها تصور میشود که کمک به دیگران شما را خوشحال میکند. خب، تا هرحدی این اتفاق میوفتاد، تأثیر آن کاملاً به اشتراک بین معناداری و شادی بستگی دارد. در این نظرسنجی کمک به دیگران، مستقل از شادی، سهم مثبت زیادی در معنادار بودن داشت. اما هیچ نشانهای وجود نداشت که مستقل از معنا، حس شادی را تقویت کند. در هر صورت، تأثیر در جهت معکوس بود: هنگامی که این ترقی را که باعث معنا میشود تصحیح کنیم، کمک به دیگران در واقع میتواند شادی فرد را کاهش دهد.

وقتی از اشخاص مورد آزمایشمان پرسیدیم که چقدر برای مراقبت از کودکان وقت گذاشتهاند، متوجه بازتاب این پدیده شدیم. درباره اشخاص غیر والدین، مراقبت از کودک هیچ کمکی به شادی یا معنادار بودن آنها نمیکند. مراقبت از فرزندان دیگران ظاهراً نه خیلی خوشایند است و نه خیلی ناخوشایند، و به نظر معنیدار هم نیست. از سوی دیگر، درباره والدین، مراقبت از کودکان منبع مهمی برای معنادار بودن بود، اگرچه هنوز به شادی بیربط به نظر می رسید. احتمالاً به این دلیل که کودکان گاهیاوقات لذتبخش و گاهیاوقات استرسزا و آزاردهنده هستند، بنابراین احساسات متعادل میشود (نه شاد نه ناراحت).

نظرسنجی ما از مردم خواسته بود که خود را به عنوان 'بخشنده' یا 'پذیرنده' ارزیابی کنند. با درنظرگرفتن خود به عنوان یک فرد بخشنده، احساس به شدت معنادارتر و شادی کمتری پیشبینی میشد. تأثیر پذیرنده بودن ضعیفتر بود، احتمالاً به این دلیل بود که مردم تمایلی ندارند که اعتراف کنند پذیرندهاند. بااینحال، کاملاً واضح بود که پذیرنده بودن (یا دستکم، خود را یکی دانستن) شادی را افزایش اما معنا را کاهش میدهد.

عمق پیوندهای اجتماعی همچنین میتواند تفاوتی در نحوه کمک زندگی اجتماعی به شادی و معنا ایجاد کند. در نظرسنجی گذراندن وقت با دوستان با شادی بیشتر مرتبط بود، اما به معنادار بودن بیربط بود. خوردن چند آبجو با دوستان یا لذت بردن از یک گفتگوی خوب با دوستان موقع ناهار میتواند منبع خوشی باشد، اما در کل، به نظر میرسد برای یک زندگی معنادار چندان مهم نیست. در مقایسه، گذراندن زمان بیشتر با عزیزان به معنای بیشتری ارتباط داشت و به حس شادی و خوشحالی بیربط بود. احتمالا تفاوت در عمق رابطه است. زمان صرفشده با دوستان اغلب به لذتهای ساده اختصاص مییابد، بدون اینکه در گرو چیزی باشد. بنابراین ممکن است احساسات خوب را تقویت کند، در حالی که برای افزایش معناداری فایدهای ندارد. اگر دوستان شما بدخلق یا خستهکننده هستند، می توانید بیخیال آنها شوید. زمان با عزیزان همیشه چندان خوشایند نیست. گاهیاوقات فرد مجبور است قبوض را بپردازد، با بیماری ها یا تعمیرات مقابله کند و کارهای ناخوشایند دیگری را انجام دهد. و البته، رابطه با عزیزان نیز می تواند دشوار باشد، در این صورت شما به طور کلی باید روی رابطه کار کنید و آن را کاهش کنید. احتمالاً تصادفی نیست که در نتیجه حاصل شده، بحث و مجادله با احساس معنای بیشتر و شادی کمتر همراه بوده است.

اگر خوشحالی به دست آوردن چیزی است که میخواهید، به نظر میرسد که احساس معنیدار بودن در مورد انجام کارهایی است که خود واقعیتان را بیان میکند.

دسته چهارم تفاوت ها مربوط به کشمکش ها، مشکلات، استرسها و مواردی از این دست بود. به طور کلی، این موارد با شادی کمتر و معناداری بیشتر ادامه یافت. ما در نظرسنجی از مردم پرسیدیم که اخیرا چند اتفاق مثبت و منفی را تجربه کردهاند. معلوم شد که اتفاقات خوب زیاد هم برای حس معنا و هم برای خوشحالی مفید است. جای تعجب نبود. اما اتفاقات بد داستان دیگری داشت. زندگی های بسیار پرمعنا با رویدادهای منفی زیادی مواجه میشوند که البته باعث کاهش شادی میشود. در واقع، استرس و رویدادهای منفی زندگی، علیرغم ارتباط مثبت قابلتوجهشان با زندگی معنادار، دو ضربه بشدت بد به شادی بودند. ما شروع به درک این احساس میکنیم که یک زندگی شاد اما نه چندان معنادار چگونه خواهد بود. استرس، مشکلات، نگرانی، مشاجره، تأمل در چالش ها و تقلاها - همه اینها به طور مشخص در زندگی افراد کاملاً شاد کم هستند یا وجود ندارند، اما به نظر میآید بخشی از یک زندگی بسیار معنادار هستند. گذار به بازنشستگی این تفاوت را نشان میدهد: با پایان تقاضاها و استرسهای کاری، شادی بالا میرود اما معناداری کاهش مییابد.

آیا مردم به دنبال استرس بیرون میروند تا به زندگی خود معنا ببخشند؟ اینطور به نظر میرسد که آنها با پیگیری پروژههایی که دشوار و نامطمئن هستند به دنبال معنا هستند. شخص تلاش می کند تا چیزهایی را در دنیا به انجام برساند: این کار فراز و نشیبهایی را به همراه دارد، بنابراین بهره خالص شادی ممکن است اندک باشد، اما این فرآیند به هر صورت به معنیدار شدن کمک میکند. بعنوان مثالی که به خود من برمیگردد، انجام تحقیقات به شدت به حس یک زندگی معنادار میافزاید (چه چیزی میتواند معنادار باشد جز تلاش برای افزایش ذخایر دانش بشر؟)، اما پروژهها به ندرت دقیقاً طبق برنامهریزی پیشمیروند، و شکستها و ناامیدیهای فراوانی در طول راه میتواند مقداری از خوشی این فرآیند را بکاهد.

دسته آخر تفاوتها مربوط به خویشتن و هویت شخصی بود. فعالیتهایی که خود واقعی را بیان میکنند منبع مهمی از معنا هستند، اما عمدتاً به شادی بیربط هستند. از ۳۷ مورد موجود در لیست ما، که از مردم خواسته شد تا ارزیابی کنند که آیا برخی از فعالیتها (مانند کار، ورزش یا مراقبه) بیان یا بازتابی از خودشان است یا خیر، ۲۵ مورد همبستگی مثبت قابلتوجهی با زندگی معنادار داشتند و هیچ کدام منفی نبود. تنها دو مورد از ۳۷ مورد (معاشرت کردن و مهمانی بدون الکل) با شادی ارتباط مثبت داشتند و حتی برخی از آنها دارای رابطه منفی عمدهای بودند. بدترین چیز نگرانی بود: اگر خود را فردی نگران میدانید، ظاهرا بسیار دلسردکننده است.

اگر شادمانی به دست آوردن چیزی است که می خواهید، به نظر میرسد که معنیدار بودن مربوط به انجام کارهایی است که خود واقعیتان را بیان می کند. حتی اهمیت دادن به مسائل مربوط به هویت شخصی و تعریف از خویشتن با احساس معنای بیشتری همراه بود. هرچند، با اینکه کاملاً مضر نبود، به شادی بیربط بود. این ممکن است تقریباً متناقض به نظر برسد: شادی خودخواهانه است، به این معناست که آن به دست آوردن چیزی است که میخواهید و اینکه دیگران باید کارهایی را انجام دهند که به نفع شماست، و با این حال خویشن بیشتر به معنا وابسته است تا شادی. بیان خود واقعی، توصیف کردن خود، ایجاد شهرت خوب و سایر فعالیتهای خود محور بیشتر درمورد معناداری هستند تا شادی.

آیا واقعاً همه اینها چیزی در مورد معنای زندگی به ما میگوید؟ پاسخِ «بله» به برخی از مفروضات بستگی دارد که قابلبحثاند، مخصوصا این فرض که مردم در مورد معنادار بودن زندگیشان حقیقت را خواهند گفت. فرض دیگر این است که ما حتی قادر به ارائه یک پاسخ حقیقی هستیم. آیا میتوانیم بدانیم که زندگی ما معنادار است یا نه؟ آیا نباید بتوانیم دقیقاً بگوییم که این معنا چیست؟ به یاد داشته باشید که من و همکارانم به پاسخدهندگان تحقیقاتمان تعریفی از معنا ندادیم و از آنها نخواستیم که خودشان آن را تعریف کنند. ما فقط از آنها خواستیم میزان موافقت خود را با جملاتی مانند: 'به طور کلی، من زندگی خود را معنادار میدانم' ارزیابی کنند. عمیقتر نگاه کردن به معنای زندگی، میتواند به روشن شدن برخی از اصول اساسی کمک کند.

اول از همه، زندگی چیست؟ یکی از پاسخها عنوان مجموعهای از پدیدههای حیاتی [2] (۲۰۱۳) را، رمان تکاندهنده آنتونی مارا [3] درباره چچن [4] پس از دو جنگ اخیر، ارائه میکند. در رمان، شخصیتی بدون هیچکاری در آپارتمانش گیر افتاده است و شروع به خواندن فرهنگ لغت پزشکی خواهرش در دوران شوروی میکند. آن کتاب کمی اطلاعات مفید یا حتی قابلدرک به او ارائه می دهد - به جز تعریف زندگی که او با رنگ قرمز دور آن مینویسد: 'زندگی: مجموعه ای از پدیده های حیاتی - سازماندهی، تحریکپذیری، حرکت، رشد، تولید مثل، سازگاری'. بهعبارتی، ای چیزی است که «زندگی» معنی میدهد. باید اضافه کنم که اکنون میدانیم که این نوع خاصی از فرآیند فیزیکی است: نه خود اتمها یا مواد شیمیایی، بلکه حرکات بسیار سازمانیافتهای است که آنها اجرا میکنند. مواد شیمیایی موجود در بدن از لحظه قبل از مرگشان تا لحظه بعد از آن تقریباً یکساناند. مرگ، این یا آن ماده را تغییر نمیدهد: کل وضعیت دینامیکی سیستم تغییر میکند. با این وجود، زندگی یک واقعیت کاملاً فیزیکی است.

تعریف 'معنا' پیچیدهتر است. کلمات و جملات نیز مانند زندگی معنا دارند. آیا در هر دو مورد یکسان است؟ از یک نظر، «معنایِ» «زندگی» میتواند یک تعریف ساده از فرهنگ لغت باشد، چیزی شبیه به تعریفی که در پاراگراف قبل ارائه کردم. اما این چیزی نیست که مردم وقتی در مورد معنای زندگی میپرسند میخواهند، همانگونه که آن چیزی نیست که بتواند به کسی که دچار بحران هویت است کمک کند تا نام خود را از روی گواهینامه رانندگی بخواند. یک تفاوت مهم بین معنای زبانی و آنچه که من آن را معنیدار بودن زندگی انسانی مینامم این است که دومی به نظر میرسد مستلزم قضاوت ارزشی یا دستهای از آنهاست که به نوبه خود متضمن نوع خاصی از احساسات است. همینطور تکالیف ریاضیتان پر از معناست، از این نظر که کاملاً از شبکه ای از مفاهیم - به عبارت دیگر معانی - تشکیل شده است. اما در بیشتر موارد، احساسات زیادی ربطی به انجام جمع و تفریق ندارند ، و بنابراین مردم تمایل ندارند آن را خیلی بامعنی، آنطور که ما به آن علاقهمندیم، تلقی کنند. (در واقع، برخی از افراد از انجام ریاضیات متنفرند یا در مورد آن مضطرباند، اما به نظر نمیرسد این واکنشها برای تلقی این موضوع به عنوان منبع معنا در زندگی مفید باشد.)

سوالات در مورد تعریف زندگی براستی درباره معنیدار بودن است. اگر زندگیمان واقعا معنایی دارد، ما نمیخواهیم تنها تعریف فرهنگ لغت آن را بدانیم. ما میخواهیم زندگیمان ارزش داشته باشد و در نوعی بستر قابلفهم جای گیرد. با این حال، به نظر میرسد که این نگرانیهای فطری بر معنای صرفاً زبانی کلمهی «معنا» تأثیر میگذارند، زیرا به درک و تداعیهای ذهنی استناد میکنند. قابلتوجه است که چند مترادف برای معنادار بودن نیز صرفاً به محتوای کلامی اشاره دارد: مثلاً در مورد موضوع زندگی، یا اهمیت آن، یا معنی داشتن یا نداشتن آن صحبت میکنیم. اگر میخواهیم معنای زندگی را بفهمیم، به نظر میآید که باید با ماهیت معنا در مفهوم متعالی کمتری دست و پنجه نرم کنیم.

خرس همانند انسان میتواند از تپه پایین برود و از آب بنوشد، اما فقط یک انسان به این کلمات فکر میکند 'من پایین میروم و مقداری آب مینوشم'.

معنای زبانی نوعی ارتباط غیر فیزیکی است. دو چیز را می توان از نظر فیزیکی به هم متصل کرد، برای مثال زمانی که به هم میخکوب میشوند، یا زمانی که یکی از آنها کشش گرانشی یا مغناطیسی بر دیگری وارد میکند. اما میتوانند به صورت نمادین نیز به هم متصل شوند. ارتباط بین پرچم و کشوری که آن را نشان میدهد، یک ارتباط فیزیکی و مولکول به مولکول نیست. حتی اگر کشور و پرچم در دو طرف مختلف کره زمین باشند، این وضعیت یکسان باقی میماند و ارتباط مستقیم فیزیکی را غیرممکن میکند.

ذهن انسان در راستای استفاده از معنا برای درک چیزها تکامل یافته است. این بخشی از روش اجتماعی بودن انسان است: ما در مورد آنچه انجام میدهیم و تجربه میکنیم صحبت میکنیم. بیشتر چیزهایی که میدانیم از دیگران یاد میگیریم نه از تجربه مستقیم. بقای ما به یادگیری زبان، همکاری با دیگران، پیروی از قوانین اخلاقی و قانونی و غیره بستگی دارد. زبان ابزاری است که انسان ها با آن معنا را دستکاری میکنند. مردمشناسان دوست دارند برای هر قاعدهای استثنا بیابند، اما تاکنون نتوانستهاند هیچ فرهنگی را بیابند که زبان را کنار بگذارد. این جهانی بشری است. اما در اینجا یک تمایز مهم وجود دارد. اگرچه زبان درکل چیزی جهانی است، زبانهای خاصی نیز اختراع میشوند: آنها بر اساس فرهنگ متفاوت هستند. معنا نیز جهانی است، اما ما آن را اختراع نمیکنیم. معنا کشف میشود. دوباره به تکالیف ریاضی فکر کنید: نمادها اختراعات دلخواه انسان هستند، اما ایدهای که با ۴۳ = ۸u200d × ۵ بیان میشود ذاتاً نادرست است و این چیزی نیست که انسان بتواند بسازد یا تغییر دهد.

مایکل گازانیگا، عصبشناس و استاد روانشناسی در دانشگاه سانتا باربارا در کالیفرنیا ، اصطلاح «مفسر نیمه چپ مغز» را برای اشاره به بخشی در یک سمت مغز ابداع کرد که به نظر میرسد تقریباً به طور کامل به بیان هر چیزی که برای آن اتفاق میافتد اختصاص دارد. همانطور که گازانیگا اثبات کرده است، شرح مفسر چپ مغز همیشه درست نیست. مردم به سرعت هر کاری را که انجام میدهند یا تجربه میکنند، توضیح میدهند و جزئیات را متناسب با داستانشان میسازند. اشتباهات آنها گازانیگا را به این سوال واداشته است که آیا این فرآیند اصلاً ارزشی دارد یا خیر، اما شاید ناامیدی او با این فرض طبیعی دانشمند که هدف از تفکر کشف حقیقت است پررنگ میشود (این همان کاری است که خود دانشمندان ظاهراً انجام میدهند). برعکس، به عقیده من بخش بزرگی از هدف تفکر کمک به صحبت کردن با افراد دیگر است. ذهنها اشتباه می کنند اما وقتی درمورد آنها صحبت میکنیم، دیگران میتوانند خطاها را تشخیص دهند و آنها را اصلاح کنند. به طورکلی، بشریت در مجموع با بحث و مجادله به حقیقت میرسد، نه با اندیشیدن به مسائل به تنهایی.

بسیاری از نویسندگان، به ویژه آنهایی که تجربه مدیتیشن و ذِن [5] را دارند، به این نکته اشاره میکنند که چگونه انگار ذهن انسان در تمام طول روز شلوغ و پر از غوغاست. وقتی سعی میکنید مدیتیشن انجام دهید، ذهنتان مملو از افکاری میشود که گاهی اوقات به آن «تکگویی درونی» میگویند. چرا این اینطور عمل میکند؟ ویلیام جیمز، نویسنده کتاب اصول روانشناسی [6] (۱۸۹۰)، گفته است که فکر کردن برای انجام دادن کار است، اما در واقع فکر کردن زیاد با انجام دادن کار بیربط بهنظر میرسد. با این حال، بیان افکارمان در قالب کلمات یک آمادگی اساسی برای انتقال آن افکار به افراد دیگر است. صحبت کردن مهم است: با این روش موجود انسان به همنوع خود متصل شده و عضوی از گروه خود میشود، و این گونه است که ما مشکلات بیولوژیکی ابدی بقا و تولید مثل را حل میکنیم. انسان ها ذهنهایی را به تکامل رساندند که در تمام روز حرف میزنند، زیرا با صدای بلند حرف زدن راهی برای زنده ماندن ماست. صحبت کردن مستلزم آن است که مردم کاری را که انجام میدهند درک کنند و در قالب کلمات بیان کنند. خرس مانند انسان میتواند از تپه پایین برود و از آب بنوشد، اما فقط یک انسان به این کلمات فکر می کند که 'من پایین میروم و مقداری آب مینوشم' در واقع، انسان ممکن است نه تنها به این کلمات فکر کند، بلکه آنها را با صدای بلند بگوید، و سپس دیگران میتوانند برای سفر همراه شوند - یا شاید هشدار دهند که هرچه هست نروید زیرا شخصی خرسی را در کنار آب دیده است. با صحبت کردن، انسان اطلاعات را به اشتراک میگذارد و با دیگران ارتباط برقرار میکند، کاری که ما را به عنوان یک گونه میسازد.

مطالعات روی کودکان حامی این ایده است که ذهن انسان به طور طبیعی طوری برنامهریزی شده است که چیزها را در قالب کلمات بیان کند. کودکان مراحلی را طی میکنند که در آن با صدای بلند نام هر چیزی را که با آن مواجه میشوند بیان میکنند، و میخواهند روی هر چیز منحصربفرد مانند پیراهن، حیوانات، حتی دفع مدفوع خودشان اسم بگذارند. (مدتی بود که دختر کوچکمان ظاهرا بدون هیچگونه خصومت و بیاحترامی اسم خود را به نام اقوام مختلف میگذاشت، هرچند ما او را تشویق میکردیم که به همنامها اطلاع ندهد.) این نوع صحبتها مستقیماً برای حل هیچ یک از مشکلات یا استفادههای عملی مأنوس از تفکر مفید نیست، اما به تبدیل وقایع فیزیکی زندگی فرد به گفتار کمک میکند تا بتوان آنها را با دیگران به اشتراک گذاشت و بحث کرد. ذهن انسان برای پیوستن به گفتمانهای جمعی و روایات اجتماعی تکامل یافته است. تلاشهای بیوقفه ما برای معنا بخشیدن به چیزها، با موارد و رویدادهای فردی کوچک شروع میشود. به تدریج، ما به سمت چارچوبهای بزرگتر و یکپارچهتر کار پیش میرویم. به عبارتی، ما از نردبان معنا بالا میرویم، از کلمات و مفاهیم منفرد به ترکیبات ساده (جملات)، و سپس به روایات بزرگ، چشماندازهای گسترده یا نظریههای کیهانی میرسیم.

دموکراسی یک مثال آشکار از نحوه استفاده ما از معنا ارائه میدهد. این موضوع در طبیعت وجود ندارد. هر سال، گروههای انسانی بیشماری انتخابات برگزار میکنند، اما تاکنون هیچکس حتی یکی از این موارد را در هیچگونه دیگری مشاهده نکرده است. ولی آیا دموکراسی ابداع شد یا کشف شد؟ دموکراسی احتمالاً بهطور مستقل در بسیاری از مکانهای مختلف ظهور کرده است، اما شباهتهای اساسی نشان میدهد که این ایده وجود داشت و آماده یافته شدن بود. همینطور شیوههای خاصی برای اجرای آن (مثلاً نحوه اخذ رأی) ابداع شده است. بااینحال، به نظر میرسد که ایده دموکراسی فقط منتظر بود تا مردم به آن برخورد کنند و از آن استفاده کنند.

به فکر فرورفتن در مورد معنای زندگی نشان میدهد که فرد از نردبان معنا بسیار بالا رفته است. مردم برای درک معنای برخی مواردی که به تازگی با آن مواجه شدهاند، ممکن است بپرسند که چرا ساخته شده، چگونه به آنجا رسیده یا برای چه چیزی مفید است؟ وقتی آنها به پرسش درباره معنای زندگی میرسند، سؤالات مشابهی مطرح میشود: چرا یا برای چه هدفی زندگی پدید آمده است؟ چگونه این زندگی به اینجا رسید؟ بهترین یا درستترین راه برای استفاده از آن چیست؟ طبیعی است که انتظار داشته باشیم و فرض کنیم که این سوالات پاسخهایی دارند. یک کودک یاد میگیرد که موز چیست: یاد میگیرد که از فروشگاه میآید و قبل از آن از درخت رشد میکند. خوردن آن خوب است، که (بسیار مهم) ابتدا باید پوسته بیرونی آن را جدا کرده تا به قسمت نرم و شیرین داخل آن رسید. طبیعی است که فرض کنیم زندگی را میتوان به همین شکل درک کرد. فقط باید فهمید (یا از دیگران یاد گرفت) که درباره چیست و باید با آن چه کرد. اینکه به مدرسه برویم، کار پیدا کنیم، ازدواج کنیم و بچهدار شویم؟ حتما همینطور است. علاوه بر این، دلیل خوبی وجود دارد که بخواهیم همه اینها را به درستی انجام دهیم. اگر موز داشتید و آن را درک نکردید، ممکن است از خوردن آن سودی نبرید. به همین ترتیب، اگر زندگی شما هدفی داشت و آن را نمیدانستید، ممکن است عمر خود را تلف کنید. چقدر ناراحتکننده است که معنای زندگی را، در صورت وجود داشتن، از دست بدهیم.

ازدواج نمونه خوبی از این است که چگونه معنا دنیا را ثابت و مشخص میکند و ثبات آن را افزایش میدهد.

ما شروع میکنیم به دیدن اینکه چگونه مفهوم معنای زندگی دو چیز کاملاً متفاوت را در کنار هم قرار میدهد. زندگی یک فرآیند فیزیکی و شیمیایی است. معنا یک ارتباط غیرفیزیکی است، چیزی که در شبکههای نمادها و بسترها وجود دارد. از آنجایی که صرفاً فیزیکی نیست، میتواند از فواصل بسیار دور پیوند بزند تا در فضا و زمان به هم متصل شود. یافتههای ما را در مورد چارچوبهای زمانی مختلف شادی و معنا به یاد بیاورید. شادی میتواند به واقعیت فیزیکی نزدیک باشد، زیرا درست در اینجا در زمان حال رخ میدهد. از یک جهت مهم، حیوانات احتمالاً میتوانند بدون هیچ معنایی شاد باشند. در مقابل، معنا گذشته، حال و آینده را به شیوههایی که فراتر از ارتباط فیزیکی است، پیوند میدهد. هنگامی که یهودیان مدرن عید فصح را جشن میگیرند، یا زمانی که مسیحیان عشاء ربانی را با نوشیدن خون و خوردن گوشت خدای خود به طور نمادین جشن میگیرند، اعمال آنها توسط پیوندهای نمادین با رویدادهای گذشته دور هدایت میشود (در واقع، رویدادهایی که درمورد واقعیت آنها تردید وجود دارد). پیوند از گذشته به حال، پیوندی فیزیکی شبیه به نحوه سقوط ردیفی از دومینوها نیست، بلکه پیوندی ذهنی است که در طول قرنها ادامه دارد.

سوالاتی در مورد معنای زندگی با چیزی بیشتر از کنجکاوی بیهوده یا ترس از دست دادن ایجاد میشود. معنا ابزار قدرتمندی در زندگی انسان است. درک اینکه این ابزار برای چه چیزی استفاده میشود، به درک چیز دیگری در مورد زندگی به عنوان یک فرآیند تغییر مداوم کمک میکند. یک موجود زنده ممکن است همیشه در جریان باشد، اما زندگی نمیتواند با تغییرات بیپایان در آرامش باشد. موجودات زنده مشتاق ثبات و بهدنبال ایجاد روابط هماهنگ با محیط خود هستند. آنها میخواهند بدانند که چگونه میتوانند غذا، آب، سرپناه و مواردی از این دست به دست آورند. آنها مکان هایی را پیدا یا ایجاد میکنند که بتوانند در آن استراحت کنند و ایمن باشند. آنها ممکن است سالها همان خانه را حفظ کنند. به عبارت دیگر، زندگی تغییری است که همراه با تلاش مداوم برای کند کردن یا توقف روند آن تغییر است که در نهایت منجر به مرگ میشود. اگر تغییر میتوانست متوقف شود، به خصوص در نقطهای عالی: این موضوع داستان عمیق شرطبندی فاوست با شیطان بود. فاوست روح خود را از دست داد زیرا نتوانست در برابر آرزوی این که یک لحظه شگفتانگیز برای همیشه باقی بماند مقاومت کند. چنین رویاهایی بیهوده است. زندگی تا زمانی که تمام نشود نمیتواند از تغییر دست بکشد. اما موجودات زنده سخت کار میکنند تا درجهای از ثبات را ایجاد کنند و هرج و مرج ناشی از تغییر مداوم را به وضعیت موجود تا حدودی پایدار کاهش دهند.

در مقابل، معنادار بودن تا حد زیادی ثابت است. استفاده از زبان تنها تا آنجایی امکانپذیر است که واژهها برای همه معنی یکسانی داشته باشند و معنای فردای آن، همان معنای امروزش باشد. (زبان ها تغییر میکنند، اما به آرامی و تا حدودی با اکراه، زیرا ثبات نسبی برای عملکرد آنها ضروری است.) بنابراین، معنا خود را به عنوان ابزار مهمی نشان میدهد که جانور انسانی ممکن است با آن ثبات را در جهان خود اعمال کند. با شناخت چرخش ثابت فصول، افراد میتوانند برای سا های آینده برنامهریزی کنند. همچنین با ایجاد حقوق مالکیت پایدار، میتوانیم مزارع را برای رشد موادغذایی توسعه دهیم.

مهم این است که انسان برای اعمال معانی خود با دیگران کار میکند. زبان باید به اشتراک گذاشته شود، زیرا زبانهای اختصاصی زبان واقعی نیستند. ما انسانها با برقراری ارتباط و همکاری با یکدیگر، دنیایی قابل پیشبینی، مطمئن و قابل اعتماد ایجاد میکنیم، دنیایی که در آن میتوانید با اتوبوس یا هواپیما به جایی بروید، اطمینان دارید که میتوانید سهشنبه آینده غذای دلخواهتان را بخرید، یا میدانید که مجبور نیستید زیر بارون و برف بخوابید، بلکه میتوانید روی یک تخت گرم و خشک حساب کرد و الی اخر.

ازدواج نمونه خوبی از این است که چگونه معنا دنیا را ثابت و مشخص میکند و ثبات آن را افزایش میدهد. اکثر حیوانات جفت گیری میکنند و برخی برای دورههای طولانی یا حتی مادامالعمر این کار را انجام میدهند، اما فقط انسان ها ازدواج میکنند. همکاران من که روابط نزدیک را مطالعه میکنند به شما خواهند گفت که روابط حتی پس از سالها ازدواج همچنان به تکامل و تغییر ادامه میدهند. با اینحال، واقعیت ازدواج ثابت است. درهرصورت شما یا متاهل هستید یا مجرد، و این روز به روز در نوسان نیست، حتی اگر احساسات و اعمال شما نسبت به همسرتان به طور قابلتوجهی تغییر کند. ازدواج این دستاندازها را هموار کرده و به تثبیت رابطه کمک میکند. این یکی از دلایلی است که افراد در صورت ازدواج بیشتر احتمال دارد با هم بمانند تا در صورت عدم ازدواج. ردیابی تمام احساسات خود نسبت به شریک عاشقانهتان در طول زمان دشوار، پیچیده و احتمالاً همیشه ناقص خواهد بود. اما دانستن اینکه چه زمانی از مزدوج نبودن به بودن رسیدید، آسان است، زیرا در یک موقعیت دقیق که به طور رسمی ثبت شده است، اتفاق افتاده است. معنا پایدارتر از احساسات است، و بنابراین موجودات زنده از معنا به عنوان بخشی از تلاش بیپایان خود برای دستیابی به ثبات استفاده میکنند.

ویکتور فرانکل، متفکر روانکاو اتریشی، نویسنده کتاب انسان در جستجوی معنا (۱۹۴۶) سعی کرد نظریه فرویدی را با افزودن میلی جهانی به معنادار بودن به انگیزههای دیگر او، بهروز کند. او بر حس هدفمندی تاکید کرد که بدون شک یک جنبه است اما شاید داستان کامل نباشد. تلاشهای خودم برای درک اینکه مردم چگونه زندگی را معنا مییابند، سرانجام در فهرستی از چهار «نیاز به معنا» قرار گرفت، و در سالهای بعد، این فهرست بهطور معقولی حفظ شد.

نکته این لیست این است که شما زندگی را تا حدی معنادار خواهید یافت که اینگونه چیزی را دراختیار دارید که هر یک از این چهار نیاز را برطرف میکند. برعکس، افرادی که در ارضای یک یا چند مورد از این نیازها شکست میخورند، احتمالاً بیروح میشوند تا اینکه به اندازه کافی معنادار باشند. تغییرات نیز باید با توجه به هر یک از این نیازها بر میزان معناداری زندگی شخص تأثیر بگذارد.

در واقع اولین نیاز، نیاز به هدف است. فرانکل درست میگفت: بدون هدف، زندگی بیمعناست. هدف یک رویداد یا حالت آینده است که به زمان حال ساختار بخشیده و در نتیجه زمانهای مختلف را در یک داستان واحد پیوند میدهد. اهداف را میتوان به دو دسته کلی طبقهبندی کرد. انسان ممکن است برای رسیدن به یک هدف خاص (برنده شدن در مسابقات قهرمانی، نایبرئیس شدن یا تربیت فرزندان سالم) یا شرطی برای تحقق زندگی (شادی، رستگاری معنوی، امنیت مالی، خرد) تلاش کند.

مردم میپرسند معنای زندگی چیست، گویی فقط یک جواب وجود دارد.

اهداف زندگی از سه منبع سرچشمه میگیرند، به عبارتی، زندگی هر انسانی دارای سه منبع اصلی هدف است. یکی از آنها طبیعت است. طبیعت شما را برای یک هدف خاص ساخته است، که آن حفظ زندگی با زنده ماندن و تولیدمثل است. به همان اندازه که مردم آرزوی شاد بودن را دارند، طبیعت اهمیتی به این موضوع نمیدهد. ما از نسل آدمهایی هستیم که برای تولیدمثل و زنده ماندن به اندازه کافی مهارت داشتهاند. هدف طبیعت برایتان همه جانبه نیست. آن تا زمانی که بتوانید زنده بمانید و دیر یا زود تولید مثل کنید، اهمیتی نمیدهد که بعدازظهر یکشنبه مشغول چه کاری هستید.

دومین منبع هدف فرهنگ است. فرهنگ به شما میگوید چه چیزی ارزشمند و مهم است. برخی از فرهنگها به شما میگویند که باید دقیقاً چه کاری انجام دهید: آنها شما را برای یک موقعیت خاص (کشاورز، سرباز، مادر و غیره) برمیگزینند. اگرچه مطمئناً به برخی از انتخابها بیشتر از سایرین پاداش میدهند، دیگران طیف وسیعتری از گزینه ها را ارائه میدهند و برای پذیرفتن یک گزینه خاص فشار کمتری بر شما وارد میکنند.

این موضوع ما را به منبع سوم اهداف میرساند: انتخابهای خودتان. بطور ویژه در کشورهای مدرن غربی، جامعه طیف وسیعی از مسیرها را در اختیارتان قرار میدهد و شما تصمیم میگیرید که کدام یک را انتخاب کنید. به هر دلیلی - تمایل، استعداد، اینرسی، دستمزد بالا، مزایای خوب - شما یک مجموعه از اهداف را برای خود انتخاب میکنید (مثلاً شغل خود). شما معنای زندگی خود را خلق میکنید، و آن معنا طرحی را که طبیعت و فرهنگ ارائه کردهاند، به تصویر میکشد. حتی میتوانید از آن طرح سرپیچی کنید: بسیاری از مردم تصمیم میگیرند تولید مثل نکنند، و برخی حتی ترجیح میدهند زنده نمانند. بسیاری دیگر در برابر آنچه فرهنگشان برای آنها انتخاب کرده است مقاومت و عصیان میکنند.

دومین نیاز به معنا، ارزش است. این یعنی داشتن مبنایی برای شناخت درست و غلط، خوب و بد بودن. 'خوب' و 'بد' از اولین کلماتی هستند که کودکان یاد میگیرند. این کلمات برخی از ابتداییترین و فرهنگیترین مفاهیم جهانی هستند و از جمله معدود کلماتی هستند که حیواناتخانگی گاهیاوقات میفهمند. از نظر واکنشهای مغزی، احساس خوب یا بد بودن چیزی خیلی سریع و تقریباً بلافاصله پس از اینکه تشخیص میدهید آن چیست، به وجود میآید. موجودات منفرد، خوب و بد را بر اساس احساسی که در مواجهه با چیزی دارند قضاوت میکنند (آیا به آنها پاداش میدهد یا آنها را مجازات میکند؟). انسانها به عنوان موجودات اجتماعی میتوانند خوب و بد را از راههای عالیتری مانند کیفیت اخلاقی خود درک کنند.

در عمل، وقتی صحبت از معنادار کردن زندگی به میان میآید، مردم باید ارزشهایی را بیابند که زندگی آنها را به شیوههای مثبتی نشان دهد و توجیه کند که چه کسی هستند و چه میکنند. توجیه در نهایت منوط به قضاوت اجتماعی و توافقی است، بنابراین باید توضیحاتی داشت که سایر افراد جامعه را (به ویژه افرادی که قوانین را اجرا میکنند) راضی کند. بار دیگر، طبیعت برخی ارزشها را ایجاد میکند و فرهنگ هم ارزشهای بسیاری را به آن میافزاید. مشخص نیست که آیا مردم میتوانند ارزشهای خود را ابداع کنند یا خیر، اما برخی از درون خود سرچشمه میگیرند و بهوجود میآیند. افراد خواستههای درونی قوی دارند که واکنشهای آنها را شکل میدهد.

سومین نیاز، اثربخشی است. اگر نتوانید کاری در مورد اهداف و ارزشها انجام دهید، داشتن آنها چندان رضایت بخش نیست. مردم دوست دارند احساس کنند که میتوانند تفاوتی ایجاد کنند. ارزشهای آنها باید در زندگی و کارشان تجلی پیدا کند. یا اگر برعکس به آن نگاه کنیم، مردم باید بتوانند رویدادها را به سمت نتایج مثبت (با ادراک خود) و دور از نتایج منفی هدایت کنند.

در نهایت، آخرین نیاز عزت نفس است. افرادی که زندگی پرمعنا دارند، معمولاً مبنایی برای این فکر دارند که افراد خوبی هستند، حتی شاید کمی بهتر از برخی اشخاص دیگر. حداقل، مردم میخواهند باور کنند که بهتر از آن چیزی هستند که انتخاب کردهاند، رفتار کردهاند یا بد عمل کردهاند. آنها اینگونه درجاتی از احترام به خود را را به دست آوردهاند.

پس زندگی معنادار چهار خاصیت دارد. اهدافی دارد که اقدامات را از حال و گذشته به آینده هدایت میکند و به آن جهت میدهد. این زندگی ارزشهایی دارد که ما را قادر میسازد خوب و بد را قضاوت کنیم؛ و به ویژه، به ما امکان میدهد اعمال و تلاشهای خود را به عنوان کار خوب توجیه کنیم. بر اساس اثربخشی مشخص میشود که اقداماتمان کمک مثبتی در تحقق اهداف و ارزشهایمان میکند. و همینطور زمینه ای را فراهم میکند تا خود را در منظری مثبت، به عنوان شخصی خوب و شایسته بدانیم.

مردم میپرسند معنای زندگی چیست، گویی برای آن فقط یک جواب وجود دارد. در حقیقت تنها یک جواب وجود ندارد: هزاران نوع مختلف از پاسخها موجود است. زندگی در صورتی معنادار خواهد شد که به چهار سوال هدف، ارزش، اثربخشی و عزت نفس پاسخ دهد. زندگی با همین سؤالات است که پایدار و متحد میشود، نه پاسخ ها.

مترجم: زهرا خلیفه، دانشجوی کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی


[1] Nihilism پوچگرایی -

[2] A Constellation of Vital Phenomena (2013)

[3] Anthony Marra

[4] Chechnya

[5] نوعی مدیتیشن خاص در مذهب بودایی

[6] The Principles of Psychology (1890)

HORIZON...

ما را در سایت HORIZON دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: جمعه 25 آذر 1401 ساعت: 22:09

صفحه بندی